به نام حضرت عشق

 

شب به نیمه رسیده

 چشم خیره به سطح نیلگون فلک؛ شبی سخت تیره و عمیق ، نه از ماه مهتاب فرو می ریزد نه خبر از درخشش شب افروز چشمک ستارگان است.مغز یارای جوشش و کوشش ندارد؛ دامنه لغت کوتاه و آشوب بی پایان...کو آن کلماتی که بتواند احساس را ترجمه کند و کو آن زبان که بتواند در وصف مظهر العجایب بسراید. با آشوبی که بر جانم افتاده، پرسه میزنم در خیال...........

 

" ذهن درعالم خیال وارد سرزمین حجاز شد ،هنوز ظلمت شب بر در و دشت حجاز دامن نکشیده بود  و زرده آفتاب آغشته  به خون شفق بر دشت های شرقی مکه حریر ارغوانی می کشید که باز هم همان دیوار...همان جا که ابتدا شکافته شده بود باز شد  و فاطمه بنت اسد،سیده قریش، نواده هاشم، همسر ابوطالب از خانه کعبه بیرون آمد با نوزادی که در آغوش داشت.

غریو و غوغای مردم، کوه های مکه را به فریاد در آورد.هر چه می دید هلهله بود و شادی، غریو بود و غوغا، و پسر فاطمه بود که دست به دست از هزاران دست می گشت.؛؛آری این علی(ع) بود  که در حریم کبریای الهی در آغوش خانه کعبه به دنیا آمد. "

 

 خواستم ذره ای از این شکوه را بر لوح وقلب دفترم بنگارم که در مقابل دیدگان در عالم خیال، دسته دسته شاعرانی را دیدم که با احترام و آداب خاص از ره می رسیدند با طبق هایی لبریز از جواهرات رخشان در هر طبق دانه های زمرد و یاقوت و عقیق بود که می درخشید و چشم را خیره میکرد و گویی از لب و دهان شان در وصف مولود کعبه نور می ریخت.

 

 ابتدا دکتر قاسم رسا با طبقی یاقوت سرخ  در دست در کمال تواضع و ادب  پیش آمد:

کعبه امروز تماشاگه اهل نظر است

کز سراپرده حق نور خدا جلوه گر است

آمد از قبله برون قبله نمایی که در اوست

آنچه منظور دل مردم صاحب نظر است

 

 در نهایت احترام  و ادب سلاله ای از سادات پیش آمد سید محمدحسین بهجت تبریزی تخلصش شهریار بود با طبقی از زمرد سبز:

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

 

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم به خدا قسم خدا را

 

 مولانا جلال الدین محمد بلخی آمد با طبقی از مروارید زیبا و درخشان:

شاهی که ولی بود و وصــــی بود علی بود

سلطان سخــــــــــــــا و کرم و جود علی بود

 

هم آدم وهم شیث و هم ادریس و هم الیاس

هم صالــــــــــح پیغمبــــــــر و داوود علی بود

 

 لسان الغیب خواجه حافظ شیراز در نهایت احترام با طبقی از عقیق پیش آمد:

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

 بدرقه‌ی رهت شود همت شحنه‌ی نجف

 

 کسایی مروزی پیش آمد با طبقی از جواهرات درخشان:

 

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

 

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد

جز شیر خداوند جهان، حیدر کرار؟

 

این دین هدی را به مثل دایره‌ای دان

پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

 

 فردوسی در نهایت ادب پیش آمد با طبقی ازدُر و یاقوت :

که من شهر علمم علیم در است

درست این سخن قول پیغمبر است

 

گواهی دهم کاین سخن‌ها از اوست

تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

 

 حمید سبزواری در نهایت ادب با طبقی از عقیق سرخ پیش آمد:

ای دل به علی نگر خدا را بشناس

وز روی علی رمز ولا را بشناس

 

 خواهی که مقام عشق را بشناسی

 برخیز و علی مرتضی را بشناس

 

 مشفق کاشانی با احترام ورویی گشاده در حالیکه طبقی از طلا در دست داشت پیش آمد:

 ای علی، ای آیت جان، آمدی

آمدی، ای جان جانان، آمدی

 

ذات حق را جلوه گر چون آفتاب

دل فروز، از مشرق جان آمدی

 

نظمی تبریزی پیش آمد با طبقی از دُر سفید:

 

سر دفتر عالم معانی است علی

وابسته ی اسرار نهانی است علی

 

نه اهل زمین که آسمانی است علی

فی الجمله بهشت جاودانی است علی

 

ابوسعید ابوالخیر پیش آمد با طبقی از الماس رخشان:

 

 ای حیدر شهسوار وقت مددست

 ای زبده‌ی هشت و چار وقت مددست

 

من عاجزم از جهان و دشمن بسیار

 ای صاحب ذوالفقار وقت مددست

 

 سید علی موسوی گرما رودی پیش آمد با طبقی از یاقوت کبود:

 خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید

از تو در شگفت هم نمی‌توانم بود

که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

مور، چه می‌داند که بر دیواره‌ی اهرام می‌گذرد

یا بر خشتی خام

...

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی‌شناختم

که عمود بر زمین بایستد

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای‌افزاری وصله‌دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد

 

سید حمید رضا برقعی در نهایت تواضع و ادب پیش آمد با طبقی از زمرد سبز و رخشان:

 مصرع ناقص من کاش که کامل می شد                  

شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

 

شعر در شأن تو، شرمنده به همراهم نیست         

 واژه در دست من آن گونه که می خواهم نیست

 

من که حیران تو حیران توام می دانم                       

نه فقط من که در این دایره سرگردانم

 

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد                      

شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

 

کعبه از راز جهان، راز خدا آگاه است                         

راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

 

 صدای گرم اذان ،ذهن را ازعالم خیال بیرون کشید

 فقط اشک بود و اشک؛؛ به حال و سروده یک یک شاعران غبطه  می خوردم التماس بود که در نگاه موج می زد،  قلم خواست ذره ای ازعظمت اویی بنویسد که در علم و عدالت و قضاوت و فضیلت میان امت محمد(ص) بی نظیر بود اما خود را ناچیزتر از آن یافت.  فقط زیر لب الکن و بریده بریده خواندم و اشک قلم جاری شد بر قلب دفترم و صبورانه نگاشت:


آشکار شد ماه رخشان؛ طلعتش سعد و سعید

نور حقِ  خانه زادش؛ از  دل  کعبه دمید

 

حک شده بر قلب من نام همایون علی

فخر  عالم ؛فخر آدم ؛فخر یکتای جلی


 آرامشی خاص روحم را تسخیر کرد

وضویی ساختم و در پیشگاه حضرت عشق سر به سجده شکر گذاشتم :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ

اینگونه نوربخشیده شد با ابهت و شکوه سپیده حضورش، به شب تیره و تارم.

میلاد مسعود مولود کعبه، شه دادگر؛

آن شمع فروزنده کانون وجود

بر شیعیان واقعی حضرتش تبریک و تهنیت باد.

با احترام صبور//بهار 1395

رجب المرجب 1437


منبع : نازمظهر العجایب
برچسب ها : طبقی ,کعبه ,نهایت ,یاقوت ,عالم ,احترام ,خانه کعبه ,مظهر العجایب